این شرح بی نهایت...
 
شعر چیست ؟ 

شعر آمیزه ای ست از احساس و اندیشه . همه ی منتقد ان بر این باورند که واقعا ً نمی توان گفت یک شعر خوب چیست. شعر تجربه ی شاعر است؛ هر کس شعری می سراید می گوید من آن را خلق کرده ام که این یک ادعای بزرگ است.
یک شعر خوب آن است که احساس در آن به منزله ی آتش زیر خاکستر باشد و در کلیتش به اندیشه نیز نظر داشته باشد. 
در کل باید از نو نگاه کرد و برای شعر دستورالعمل تازه ای نوشت. در هر صورت، نظر خود من راجع به شعر این است که آن را آمیزه ای از احساس و اندیشه می دانم.
نتیجه این که شاعر باید یک کار مضاعف با زبان بکند. 
ما معمولا ً زبان را مصرف می کنیم. در کارهای روزمرّه وسیله ی انتقال است اما در شعر شاعر باید کاری مضاعف بر روی زبان انجام دهد. همان گونه که یک مجسمه ساز از یک سنگ زوائد را دور ریخته و از آن یک مجسمه و پیکره بیرون می کشد، شاعر هم با زبان همین کار را می کند زوائد را حذف می کند تا شعر و هنر بیرون آید.

در کل باید گفت، اطلاق صدق و کذب به شعر یک اطلاق ثانوی است. اصل آن است که آن را تما شا کنیم . ما با زبان شیء می سازیم و وقتی شیء می سازیم تأویل هم به تعویق می افتد. یکی از مسائل فهم فلسفه باز گشت به شیء است؛ هوسرل می گوید: "back to the object" بر گردیم به شیء. از زبان به شعر بی نهایت راه هست.

از زبان به هر کدام از ما هم بی نهایت راه هست. از زبان به شیء هم بی نهایت راه هست. بی نهایت وصف هست... در فلسفه ی معاصر بحث جالبی ست که تفاوت می گذارد بین اسم خاص و وصف خاص و می گوید: "آیا می شود اسم را بر داشت وفقط وصف را گذاشت؟" دلایل قوی هست که نمی شود. اسم خاص شأنی دارد که فقط ارجاع می دهد معنی ندارد. ولی وصف خاص معنی دارد. مهم آن است که آن کاری که اسم خاص می تواند بکند وصف خاص نمی تواند. چرا؟ چون هیچ مجموعه ای از وصف خاص هیچ شیءی را نمی تواند منفردا ً متعیّن کند.

هر کس از شما صفات زیادی را کسب کرده اید که می توانستید نکنید اما بلاخره شما خودِ شمایید. شعر اگر این است که از آن شیئی بسازیم دیگر مسئله ی تأویل و توصیف راهی به جایی نمی برد. از تولستوی می پرسند: "منظورت از آناکارنینا چیست؟"، می گوید: "اگر بخواهم آنرا توضیح دهم باید دوباره آن را از اول بنویسم." در مورد داستان هم همین طور است. توصیف کار را خراب می کند.

درکل باید گفت بله ما فرم وزن قافیه و... را قبول داریم به شرط این که در آن شیئ ساخته شود. هیچ اصراری نیست که شعر سپید باشد، موزون باشد یا نباشد. کسی به شاعر دستور نمی دهد بلکه خلاقیت در این جا حرف اول را می زند. شاعر کسی است که همه چیز را بداند فلسفه - موسیقی -ریاضی- و... تا بتواند هر آن چه می داند در شعرش ته نشین کند. این که من شبی کتابی بخوانم و فردا تحت تأثیر آن شعری بسرایم این اصلا ً درست نیست. بلکه کلیت خوانش یک شاعر باید در شعرش ته نشین شده باشد.

من بسیار شعر دارم که بعدها با نگاه دقیق فهمیده ام که تحت تأثیر شعر یا مطلب دیگران بوده است. من اصولا ً زیاد خواندن و زیاد دانستن را ضروری شاعری می دانم. با نگاهی اجمالی به گذشته هم می توان دریافت شاعران چه خارجی چه ایرانی هر کدام که مطالعات گسترده ای داشته اند اشعار بهتری هم ارائه داده اند.

ما چند شعر داریم :Poetry of Idea Poetry of Image ، Poetry of Statement مهم این است که کلمه زائد بکار نبریم. شکستن نحو یا ساختن اصطلاحات تازه شعر نیست، مهم این است شما پس از خواندن یک شعر به تفکر وادار شوید یا حتی دلتان برای آن شعر تنگ شود یا تا مدتی آن را زیر لب زمزمه کنید. این که چه کاری شاعر با زبان کرده مهم نیست بلکه مهم آن است که بطور طبیعی و درست از امکانات زبان استفاده کند. در شعرهای من به دو گونه ی شعر نظر شده است شعر ایده و شعر ایماژ.

ما یک مسئله ی مهم داریم و آن تجربه ای است که در فرهنگ خود داریم. ما یک مرتبه می خواهیم به سبک جیمز جویس داستان بنویسیم و این البته اصلا ً لزومی ندارد من نمی گویم مشق روش نکنید اما بسیاری از این مسائل جزو تجربیات فرهنگ ما نیست. 

شاعران گذشته ی ما شعرشان را زیستند برای همین هم جهانی شدند مثل مولانا... شعر حافظ به زبانهای بسیاری ترجمه شده اما حتی گوته هم درکش از حافظ آنی نیست که ما داریم چون بسیاری از واژگان ما معادل ندارد. چگونه می شود بار معنایی را کامل برساند؟ برای مثال ساقی هیچ معادل خارجی ندارد چگونه مفهوم را برساند؟ امکان ندارد کسی که در سنت ایران بزرگ شده معنای بی حجابی را بفهمد یا کسی که در فرهنگ غیر اسلامی بزرگ شده معنای حجاب را درک کند. این جا یک گپِ (فاصله) مفهومی بین فرهنگ ها وجود دارد بنابر این تجربه ناقص می ماند. همان طور که دیدیم، ناقص هم ماند. کسانی که دنبال میانه روی را گرفتند موفق ترند.

فرهنگ یک حرکت مداوم است. تفاوت هنر و تکنولوژی هم در همین جاست. ما از این بحران ها زیاد به چشم دیده ایم اما آیا واقعا ً این بحران هایی که با فرهنگ ما همخوان نبودند توانستند به ما کمک برسانند؟ من با این گونه تکانه ها موافق نیستم. شما یک نفر را به من نشان دهید که دکارت و کانت را در ایران درست بیان کرده باشند. حتی غول های فلسفه مثل دکارت و کانت هم شناخته نشده اند. بعد ما می خواهیم به هایدگر برسیم. هنوز هایدگر را نشناخته به پست هایدگر می پردازیم. من این را یک بی هویّتی می دانم و بهانه ای که امروز را به فردا برسانیم و فکر کنیم حرف تازه ای زده ایم. اینها همه یک مُد است و یک بی فرهنگی و یک بی ریشگی مفرط ما را فرا گرفته است.


                                                                                               " دکتر ضیا ء موحد "

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 8:6  توسط فرزان رابعي  | 

دوستم داشته‌ باش… و نپرس چگونه
و در شرم درنگ نکن
و تن به ترس نده
بی‌شِکوه دوستم داشته‌باش
نیام گلایه‌ دارد که به پیشوازِ شمشیر می‌رود؟
دریا و بندرم باش
وطنم وَ تبعیدگاهم
آرامش و توفانم باش
نرمی و تُندی‌ام…‌
دوستم داشته‌باش… به هزاران هزار شیوه
و چون تابستان مکرر نشو
بیزارم از تابستان
دوستم داشته باش… و بگو
که نمی‌خواهم بی‌صدا دوستم داشته باشی
و آری به عشق را
در گوری از سکوت نمی‌خواهم
دوستم داشته‌باش… دور از سرزمین ظلم و سرکوب
دور از شهرِ سرشار از مرگ‌مان
دور از تعصب‌ها
دور از قیدوبندهاش
دوستم داشته‌باش… دور از شهرمان
که عشق به آن پا نمی‌گذارد
و خدا به آن نمی‌آید.

                   " نزار قبانی"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 21:30  توسط فرزان رابعي  | 

حرفی نیست  برای گفتن.
حرفی نیست ...
مگر همه ی حرف هایی
که هرگز گفته نشد.
گفتنی نیست آنچه در رویای هر کسی ست.
و کلام،
داروی نیش یست که من و تو از تولد خورده ایم.
و کلام،
مقدس شد.
مرحم زخمی شد
از برای
حرف, رویایی که هرگز گفته نشد.
وچه کلام مقدسی ست :

" دوستت دارم "

وقتی که در روز میلاد تو گفته میشود
ای انسان!
ای رویای محض!
ای رها!

 

              " فرزان "

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 1:59  توسط فرزان رابعي  | 

 

نعمت الله پروند اسد اللهي (حرمان – پروند- اسد اللهي)

تولد: اول آذر ماه سال 1323- اهواز

تحصيلات: ليسانس هترهاي نمايشي از دانشكده هنرهاي زيبا- دانشگاه تهران سال 1350

حرفه: كارگردان، بازيگر و مدرس تئاتر

الف- كارگرداني: پس از تجربه اندوزي در بازيگري در دوران تحصيل ابتدائي و متوسطه فعاليت حرفه اي را در سال 1337 باتشكيل گروه هنري رامتين در تلويزيون آبادان بصورت برنامه نمايشي آغاز كه بخشي ازآن به شرح زيرا ست.

1.     نمايش تلويزيوني گمشدگان نويسنده،‌كارگردان و بازيگر- (حرمان)

2.     نمايش تلويزيوني آخرين آهنگ نويسنده كارگردان و بازيگر (حرمان)

3.     نمايش تلويزيوني عقاب شعر از دكتر يرويز ناقل خانلري- كارگردان و بازيگر (حرمان)

4.     نمايش تلويزيوني افتخار آهنگر نويسنده كارگردان و بازيگر –(حرمان)

5.     نمايش تلويزيوني چنگ در خلاء برداشتي ازنوشته­هاي آلفود هيچكاك- كارگردان و بازيگر- (حرمان)

اجراي نمايشهاي صحنه اي در اهواز

1.     خونبهاي ايران- كارگردان و بازيگر (حرمان) محل اجرا- سالن باشگاه گمرگ اهواز بيست اجرا

2.     شبي در كنار رود گرانيكوس- كارگردان و بازيگر (حرمان) محل اجرا- باشگاه المپ اهواز- پانزده اجرا

3.     دزد و لود- نوشته هايك كاركاش- كارگردان و بازيگر (حرمان) محل اجرا باشگاه المپ اهواز- بيست اجرا

4.     خسيس هولير- كارگردان و بازيگر (حرمان) محل اجرا سالن باشگاه  راه آهن اهواز بيست اجرا

5.     گمراه- نويسنده مرتضي آرا- كارگردان و بازيگر (حرمان) محل اجرابان باشگاه كمرگ اهواز ده ا جرا

ب بازيگري: پس از ورود به دانشگاه هم زمان در اداره برنامه هاي تاتر وزارت فرهنگ و هنر سابق استخدام و فعاليت هاي هنري را ابتدا در گروه هنر ملي به سرپرستي هنرمند شايسته عباس جوانمرد و سپس در گروه تئاتر امروز به سرپرستي استاد داود رشيدي دنبال نمود كه به بخشي از آن ذيلاً اشاره مي شود.

1- بازي در نمايش در حضور بادنويسنده و كارگردان بهرام بيضائي بازيگران:

نعمت اسد اللهي ،‌ فريدون بينش پور،‌بهزاد فراهاني

2- بازي در برنامه طنز تلويزيوني «حرف تو حرف» هر هفته  بمدت دو سال همراه با حسن خياط باشي،‌پري امير حمزه، حسين واعظي،‌خسرو فرحزادي،‌بهزاد اشتياقي و . . .

3- اجراي نمايش «گنج جائيست كه صليب گذاشته اند» نوشته يوجين اونيل كارگردان و بازيگر نعمت اسد اللهي همراه با: منوچهر ارضي، ناصر هوشنگي،‌هوشنگ رحيمي سفيه مرتضي،‌غلامحسين متين،‌محمد پور ستار و . . .سال 1347 محل اجرا: تالار دانشكده هنرهاي زيبا،‌دانشگاه تهران

4- بازي در نمايش ديكته و زاويه نويسنده دكتر غلامحسين ساعدي (گوهر مراد) كارگردان داود رشيدي بازيگران: خسرو شجاع زاده،‌ منوچهر فريد،‌ يدالله شيراندامي،‌ نعمت اسد اللهي ،‌ اصغر سمسارزاده،‌پرويز فني زاده،‌فريدون نوري،‌ سياوش طهمورث حميد طاعتي،‌ رشيد بهنام،‌ فرخنده باور،‌ فرزانه غفاري،‌ ناصر لاله زاري،‌ مهدي هاشمي ،‌ داريوش فرهنگ و . . . سال 1347 تالار سنگلج

5- بازي در نمايش حسن كچل نويسنده علي حاتمي كارگردان داود رشيدي،‌ بازيگران پرويز فني زاده- اسماعيل داود فر،‌ عصمت صفري،‌ نعمت اسداللهي ،‌حميد طاعتي،‌ اصغر سمسازاده،‌ يدالله شير اندامي- فريدون نوري و . . . سال 1348 تالار سنگلج

6- بازي در تله تئاتر استثناء و قاعده نويسنده برتولت برشت كارگردان عباس مغفوريان بازيگران،‌كامران نوزاد،‌ اسماعيل محرابي،‌ نعمت اسد اللهي ،‌فريدون نوري و 1348000

7- بازي در نمايش شهاب آسماني،‌نويسنده ماكس فريش كارگردان حميد سمندربان بازيگران نعمت اسد اللهي و گروه بازيگران آلمان محل اجرا انستيو گوته تهران سال 1348. نمايش بزبان آلماني اجرا شد.

8- نمايش ساعت دشوار نويسنده پرلاگر كوبيست ترجمه هوشنگ رحيمي كارگردان و بازيگر نعمت اسداللهي همراه با همايون ايرانپوي محل اجرا- تالار داشنكده هنرهاي زيبا،‌دانشگاه تهران سال 1349

9- بازي در تله تئاتر ديكته نوشته غلامحسين ساعدي كارگردان داود رشيدي كارگردان تلويزيوني حميد مصداقي- بازيگران،‌منوچهر فريد- خسرو شجاع- پرويز فني زاده- نعمت اسد اللهي و  . . .

ج- تدريس: بعد از فراغت از تحصيل در دانشگاه،‌بمنظور گسترش هنرنمايش و قوت بخشيدن به تئاتر و پرورش استعدادهاي جوان در شهرستانها،‌در سال 1350 با عنوان مدير امور فرهنگي و هنري و كارشناس تئاتر به استان كردستان (سنندج) عزيمت و پس از تاسيس و راه اندازي مركز آموزش تئاتر و تشكيل كلاسهاي آموزشي،‌تا پايان سال 1352 نمايشهاي زير را توسط هنرمندان و هنر جويان مركز آموزش تئاتر سنندج و شهرستانهاي تابعه استان كردستان به اجرا در آورد:

1.     نمايش پلنگ نيمروز:‌نويسنده كورس سلحشور كارگردان نعمت اسد اللهي بازيگران هنرمندان و هنرجويان مركز آموزش تئاتر، فطب الدين صادقي،‌ شهريار عرشي،‌ صديق تعريف علي شرفخواه و ...

2.     نمايش جن گير نويسنده و كارگردان نعمت اسد اللهي بازيگران هنر جويان و هنرمندان  مركز آموزش تئاتر

3.     نمايش قصه غصه ليلا نويسنده و كارگردان نعمت اسد اللهي بازيگران: هنرمندان و هنرجويان مركز آموزش تئاتر

4.     نمايش خودكشي نويسنده آنتوان مخوف كارگردان نعمت اسد اللهي بازيگران: پرويز رشتي زاده و حميد عبدالملكي

5.   نمايش آخرين نوار كلاپ نويسنده ساموئل بكت كارگردان نعمت اسد اللهي  بازيگر، شهريار عرشي

6.     نمايش استريپ تيز نويسنده اسلاوميرمروژك كارگردان نعمت اسد اللهي بازيگران: صديق تعريف و اسماعيل صدقي

7.     نمايش آشتي نويسنده بهرام بيضائي كارگردان بهروز غريب پور بازيگران : نعمت اسد اللهي – قطب الدين صادقي- بهروز غريب پور

ابتداي سال 1353: انتقال به قزوين و راه اندازي مركز آموزش تئاتر و تشكيل كلاسهاي آموزشي و اجراي نمايشهاي زير توسط هنرمندان و هنرجويان مركز آموزش تئاتر، در قزوين و استانهاي همجوار مثل: همدان،‌گيلان،‌كرمانشاه و . . .

1.     نمايش قصه غصه ليلا- نويسنده و كارگردان نعمت اسد اللهي بازيگران: پرويز كاظمي،‌ابراهيم فرخ منش،‌لسان اسلامي‌،علي ميلاني،‌احمد مير فخرائي - يوسف كاشفي - جمال اجلالي،‌ يوسف همداني و . . .

2.     نمايش بار: نويسنده و كارگردان نعمت اسد اللهي (پروند) بازيگران 26 تن از هنرمندان و هنر جويان مركز آموزش تئاتر قزوين- در شهرهاي همدان- صحنه- كرمانشاه- رشت- آستارا- ميانه – زنجان و . . . اجرا شد.

3.     نمايش جن گير نويسنده و كارگردان نعمت اسد اللهي – بازيگران هنرمندان و هنرجويان مركز آموزش تئاتر قزوين اجرا علاوه بر قزوين در استانهاي همجوار.

4.     نمايش فرمان نويسنده بهرام بيضائي كارگردان نعمت اسد اللهي،‌ بازيگران هنرمندان و هنر جويان مركز آموزش تئاتر قزوين

5.     نمايش استعمال دخانيات ممنوع نويسنده آنتوان چخوف كارگردان نعمت اسد اللهي بازيگر- جواد رخشان هنر جوي مركز آموزش تئاتر قزوين

6.     نمايش خرس- نويسنده آنتوان چخوف كارگردان نعمت اسد اللهي بازيگران هنرمندان و هنر جويان مركز آموزش تئاتر قزوين

7.     نمايش مسافران نويسنده اكبر رادي ،‌ كارگردان نعمت اسد اللهي ،‌ بازيگران هنرمندان و هنر جويان مركز اموزش تئاتر قزوين

8.     نمايش استريپ تيز نويسنده اسلاومير مروژك كارگردان نعمت اسد اللهي ،‌ بازيگران لسان اسلامي،‌ جواد صاحبي،‌ هنرجويان مركز آموزش تئاتر قزوين

9.     نمايش ويولن ساز كره مونا- نويسنده فه راري كارگردان غياثوند سرپرست نعمت اسداللهي بازيگران هنرمندان و هنر جويان مركز آموزش تئاتر قزوين

10. نمايش اديپ شهريار نويسنده سوفكل، كارگردان نعمت اسد اللهي بازيگران پرويز فني­زاده،‌ لسان اسلامي،‌ فيروز ناپلئوني،‌ شهلا قشوني و جمعي از هنرجويان مركز آموز تئاتر- پرويز فني زاده كه ساكن تهران بود بمدت چهار ماه هفته اي چهار روز براي تمرين اين نمايش با اتوبوس به قزوين و تهران رفت و آمد داشته است اداره ساواك رژيم طاغوت مانع اجراي اين نمايش شد.

11. همكاري مجدانه با انجمن هنري آوا در قزوين به سرپرستي آقاي دكتر حبيب الله صناعتي

از ابتداي سال 1354 از قزوين به استان فارس شيراز منتقل و در آنجا هم پس از تشكيل و راه اندازي مركز آموزش تئاتر،‌گروه هاي متفرق تئاتري را در هم ادغام و فعاليتهاي آنان را سازماندهي و ضمن آموزش،‌با حمايت مالي آنان را تشويق و با راه اندازي يك سالن تئاتر حرفه­اي بنام تالار ابوريحان در جنوب شهر شيراز هر ماه يك نمايش با فروش بليط در ان اجرا مي شد كه مورد استقبال تماشا چيان قرار گرفت.

اجراهاي شيراز:

1.     نمايش گرگ كارگردان نعمت اسد اللهي بازيگران: مجيد افشاريان، جمشيد اسماعيل خاني،‌رحيم هودي،‌نادر شهسواري،‌محمد پاك نيت،‌ گوهر خير انديش،‌ ناهيد پران و . . .  اجرا در جشنواره تئاتر يزد و شيراز

2.     نمايش قصه غصه ليلا- نويسنده و كارگردان نعمت اسد اللهي (پروند) بازيگران : محمود پاك نيت،‌ مجيد افشاريان،‌ عباس افشاريان،‌ نعمت افشار مهدي فقيه- ناصر عدلو- محمد فيلي و . . . محل اجرا شيراز تالار ابوريحان بمدت يكماه با فروش بليط كه مورد استقبال قرار گرفت.

3.     نمايش شب طويل طلوع نويسنده فرامرز طالبي كارگردان مجيد افشاريان به سرپرستي نعمت اسد اللهي بازيگران هنرمندان و هنرجويان مركز آموزش تئاتر شيراز.

4.     نمايش بزرگ ارباب پوئيلا و نوكرش ماتي- نويسنده برتولت برشت- ترجمه رضا كرم رضائي- كارگردان نعمت اسد اللهي (پروند) بازيگران: خسرو مهذب،‌نادر شهسواري‌،احمد مايل،‌ قاسم امين بيطرف،‌ شجاع اسداللهي ،‌ فيروزه مدرس ،‌ ناهيد نصيري و جمع كثيري از هنرجويان و هنرمندان مركز اموزش تئاتر شيراز و با همكاري صميمانه پرويز فني زاده در شيراز. محل اجرا تالار ابوريحان شيراز- زمان اجرا آذر و دي 1355

5.     نمايش مادر نويسنده برتولت برشت- ترجمه- منيژه كامياب و حسن بايرامي كارگردان نعمت اسد اللهي با همكاري صميمانه پرويز فني زاده در شيراز بازيگران:  هنرمندان و هنر جويان مركز آموزش تئاتر شيراز محل اجرا تالار ابوريحان شيراز زمان اجرا تير و مرداد سال 1357 اجراي اين نمايش منجر به دستگيري و بازداشت مجريان و هنرمندان توسط فرماندار نظامي شيراز كرديد و نعمت اسد اللهي از سوي وزارت فرهنگ و هنر سابق به سيستان و بلوچستان تبعيد گرديد كه از حضور در محل تبعيد خودداري و بصورت مخفي با دانشجويان دانشگاه صنعتي شريف فعاليت خود را در زمينه تئاتر ادامه داد كه حاصل آن ذيلاً‌ مرقوم گرديده است.

6.     نمايش تفنگهاي ننه كارار نويسنده برتولت برشت كارگردان نعمت اسد اللهي بازيگران دانشجويان و فارغ التحصيلان دانشگاه صنعتي شريف محل اجرا سالن دانشگاه صنعتي شريف زمان اجرا آبانماه 1357 به مدت ده شب.

در تاريخ 26/10/1357 روز فرار شاه معدوم با تظاهرات كاركنان وزارت فرهنگ و هنر سابق نعمت اسد اللهي از تبعيد آزاد و به درخواست خود به اصفهان منتقل شد.

در اصفهان هم بعنوان مدير امور فرهنگي و هنري و كارشناس تئاتر فعاليت خود را با تشكيل مركز آموزش تئاتر و گرد هم آوري هنرمندان و اموزش هنرجويان از تاريخ 15/1/1358 آغاز كرد. كه اجراي نمايشهاي زير حاصل آن است:

1.     نمايش توراندخت نويسنده بر تولت برشت ترجمه رضا كرم رضائي- كارگردان: نعمت اسداللهي بازيگران هنرمندان و هنرجويان مركز آموزش تئاتر اصفهان: رضا عماد رضا كشاني- اكبر نشاسته ريز- فريدون سوراني- محمد مياندار- شجاع اسداللهي- جهانبخش سلطاني- مهران قهرماني- مرتضي انوري زاده-  حميد صفوي-  محمد نصيري-  يوسف كاسفي- امير زهرائي- سعيد زهرائي- ابوالقاسم رحيمي- قاسم يا علي مدد- فيروزه مدرس – فاطمه نوروزي- زهرا عماد و جمعي ديگر از اهنرمندان و هنر جويان تئاتر اصفهان . محل اجرا: تهران تالار دانشگاه صنعتي شريف زمان اجرا دي و بهمن 1358.

2.     نمايش خياباني نبرد با امريكا نوشته گروه هنرمندان و هنرجويان مركز آموزش تئاتر اصفهان كارگردان- نعمت اسد اللهي- محل اجرا جبهه هاي نبرد حق عليه باطل (دفاع مقدس):‌ دزفول- اهواز- آبادان- خرمشهر- ماه شهر- همدان- كرمانشاه- دهلران- مهران و .  . .  مدت اجرا يكماه مهرماه سال 1359 بازيگران: نعمت اسد اللهي – رضا عماد- رضا كشاني- مهران قهرماني- محمد مياندار- مرتضي انوري زاده- حميد صفوي- امير زهرائي- جهانبخش سلطاني- ابوالقاسم رحيمي-

3.     نمايش ننه دلاور و فرزندان او- نويسنده برتولت برشت كارگردان نعمت اسد اللهي بازيگران هنرمندان و هنر جويان مركز آموزش تئاتر اصفهان محل اجرا: سالن اداره برق اصفهان زمان اجرا:‌ مهرماه 1360

4.     نمايش سه حادثه در ظهر- نويسنده و كارگردان نعمت اسداللهي (حرمان- پروند) بازيگران: هنرمندان و هنرجويان مركز آموزش تئاتر اصفهان تحت عنوان گروه تئاتر انجمن هنري كهرنگ – مهران عندليبي- احمدرضا صفوي- غلامرضا شيراني- جهانبخش سلطاني (احمد جهانبخش) سعيد زهرائي- محمود عليزاده- يوسف كاشفي- مهران قهرماني- مرتضي انوري- حسين خودزوقي محل اجرا تئاتر پارس تهران – 1/12/1361 بمدت ده شب

از سال 1362 بعلت مشكلات شخصي فعاليتهاي هنري وي براي مدتي متوقف و از سال 1375 مجدداً فعاليت هاي خودرا بعنوان بازيگر آغاز نمود.

1.     1375 بازي در سريال (مجموعه تلويزيوني) مسافر عاشق به كارگرداني فرزين مهدي پور اين مجموعه تلويزيوني در 27 قسمت 45 دقيقه اي در ماه رمضان سال 1377 از شبكه يك سيما پخش گرديد.

2.     بازي در نمايش افشين و بودلف هر دو مرده اند نويسنده و كارگردان دكتر قطب الدين صادقي- محل اجرا: تهران- سالن اصلي تئاتر شهر اسفند 1381- فروردين 1382

3.     بازي در نمايش دخمه شيرين نويسنده و كارگردان قطب الدين صادقي محل اجرا: تهران تئاتر شهر تالار چهار سو- تير ماه و مرداد ماه 1382

4.     بازي در تله تئاتر كاليگولا- نوشته آلبركامو- كارگردان دكتر قطب الدين صادقي بازيگران – مجيد مظفري- آزيتا حاجيان- كاظم هژير آزاد- نعمت اسد اللهي – ناصر هاشمي – علي زريني- ناصر عاشوري- نادر سليماني و . . . پخش از شبكه چهار سيما در دو نوبت

5.     بازي درنمايش عكس يادگاري نويسنده و كارگردان دكتر قطب الدين صادقي محل اجرا: بهمن 1383 تئاتر شهر تالار چهار سو- بازيگران: نعمت اسد اللهي . كرامت رودساز،‌ كاظم هژير آزاد- شمسي صادقي- عباد نظري- ناصر عاشوري- اشكان جنابي فريبا خادمي- اميريل ارجمند و دوازده نفر بيمار آسايشگاهي

6.     بازي در تله تئاتر چرخدنده نويسنده ژان پل سارتر- كارگردان دكتر قطب الدين صادقي بازيگران:‌جمشيد جهانزاده- كاظم هژير آزاد- نعمت اسد اللهي – كرمت رودساز رهام مخدومي- فريبا خادمي- شمسي صادقي- علي زريني- عماد نظري و . . .  سال 1384 پخش از شبكه چهار سيما در دو قسمت

7.     بازي درنمايش «هفت نمايش كوتاه» نويسنده و كارگردان اسماعيل خلج- محل اجرا:‌تهران فرهنگسراي هنر آذر و دي 1385- بازيگران: فردوس كاوياني- سعيد امير سليماني- فاطمه طاهري- اسماعيل خلج- نعمت اسد اللهي- شكر خداگودرزي- منوچهر عليپور نوشين حسن زاده- آتش تقي پور- حسين محب اهري- عصمت رضا زاده و . . .

8.     بازي در نمايشنامه خواني «مرد متوسط» نويسنده محسن يلغاني كارگردان ديدار رزاقي محل اجرا: خانه نمايش اداره برنامه هاي تئاتر- ارديبهشت 1385- ساير بازيگران: ايرج سنجري نسيم ادبي- مريم كاظمي- نعمت اسد اللهي – عبدالله احساني

9.     بازي در نمايش «كلبه عموتم» نوشته هريت پيچراستو- دراماتورژ و كارگردان بهروز غريب پور- محل اجرا- فرهنگسراي بهمن تالار شهيد آويني- بهمن و اسفند 1386 و تالار اصلي تئاتر شهر فروردين و ارديبهشت 1378 بازيگران:‌ نعمت اسد اللهي- شهين عليزاده- نسيم ادبي- محمد ساريان- تقي سيف جمالي- منوچهر عليپور و پنجاه بازيگر ديگر

10.بازي در نمايش بيژن و منيژه – نويسنده و كارگردان دكتر محمود عزيزي محل اجرا: سالن اصلي تئاتر شهر تير و مرداد 1387 بازيگران:‌مرشد محمد احدي- نعمت اسد اللهي – محمود فرهنگ- علي فلاحت پيشه- پرستو گلستاني- نرگس اميني- هومن برق نورد- محمد ساربان- شجاع اسد اللهي- منوچهر عليپور و . . .

11.بازي درنمايش گاليله- اثر بر تولت برشت- برداشت آزاد توسط سعيد شاهسواري . كارگردان: داريوش فرهنگ-  محل اجرا- تئار شهر تالار اصلي بهمن و اسفند 1388 بازيگران: امين تارخ- مسعود كرامتي- رحيم نوروزي- نعمت اسد اللهي- كاوه حق شناس – داريوش فرهنگ- دانيال كوهستاني- ماني فرهنگ- محمد رضا خسروپان- عزيز نقدي- نورا هاشمي- رضا مولائي و ...

   12. بازي در تله فيلم راه شيري نويسنده و كارگردان فرزين مهدي پور به سفارش سيما فيلم مهرماه 1388 بازيگران:‌بيتا فرهي- نعمت اسد اللهي- علي طالبلو- بهزاد خداويسي- پرويز بزرگي و...

بازی در دو نمایش «گالیله» به کارگردانی داریوش فرهنگ و «کلبه عموتم» به کارگردانی بهروز غریب‌پور از جمله آخرین فعالیت‌های این هنرمند در تئاتر بوده است.

نعمت اسدالهی بازیگر قدیمی تئاتر - دوشنبه 8 آبان۱۳۹۱- در سن 68 سالگی از دنیا رفت.

مرحوم اسدالهی قصد داشت نمایشی از «برشت» را به صحنه بیاورد و مشغول رایزنی با اداره کل هنرهای نمایشی بود اما به دلیل بیماری‌اش این تصمیم عملی نشد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 22:19  توسط فرزان رابعي  | 

درباره بیانیه اخیر کانون نویسندگان ایران

کانون نویسندگان ایران هر ساله در آستانه سالمرگ احمد شاملو چند خطی می نوشت که حتی سانسور بعد از مرگش را یادآوری می کرد.غبن کمی نیست اینکه مردمی اجازه نداشته باشند جهت بزرگداشت شاعرشان دور هم جمع شوند و با کلماتش ارکستراسیونی راه بیندازند. در واقع یادآوری سالمرگ شاملو، و بزرگداشتی که برگزار نمی شد،کارسازترین مبارزه با خودِ سانسور بود. اما بیانیه امسال کانون نویسندگان ایران، جز گرامیداشت سانسور کاری نمی کند. بی شک در جمعی که نشسته و این بیانیه را سرتاسری کرده شعور نوشتاری غایب است! حتم دارم که بین شان شاعری نبوده، منتقدی نبوده، نویسنده ای در کار نبوده پس چرا اسمش را گذاشته اند بیانیه کانون نویسندگان ایران!؟

من از اوایل دهه هفتاد تا سالی که ایران را ترک کردم عضو کانون نویسندگان یا همین جمعِ حالا خواجه بودم، حضور موکد و مدام در تمام جلسات جمع مشورتی ش داشتم و امثال من هرگز اجازه نمی دادند چنین متنی که نمایه ای از دیکتاتوری فرهنگی ست، نام کانون نویسندگان ایران را با سنت همسایه کند

ساعتی پیش ایمیلی بر صفحه کامپیوترم نشست که می خوانید

بیانیه ی کانون نویسندگان ایران

به مناسبت دوازدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو، شاعر آزادی

دوازده سال از خاموشی "بامداد شاعر" گذشت، اما او چون قله ی بلندی که هر چه از آن دورتر می شویم بیشتر دامن می گسترد، در پیش چشم ما شکوهمندتر از دوران حیات خود نمایان می شود

وجه تمایز شاملو با بسیاری از همگنان این است که "بامداد" شاعری توانا و در عین حال متفکر، هنرمند و روشنفکری متعهد به معنای اصیل بود؛ آزادی خواهی که لحظه ای از ستیز با دشمنان آزادی و دفاع از آزادی بی قید و شرط بیان دست نکشید. شعر او، شعر زندگی، شعر آینده و سرنوشت اجتماعی، فرهنگی و سیاسی انسان است

حضور شاملو در عرصه ی ادبی و اجتماعی ایران، طی چند دهه، مانع جلوه گری هنرفروشان فرصت طلب یا مردم گریزی ها و عافیت طلبی های پنهان و آشکار بود. آرمان های انسانی او بس بلند است و از این رو، بر خلاف گمان برخی بی هنران فصلی و موسمی، شاعری ماندگار است که تاثیر فزاینده و روینده ی او تازه اکنون خود را نشان می دهد. زیرا شعر او، نوید آینده است

یادش را گرامی می داریم و روز دوشنبه دوم مرداد، ساعت ۴ بعد از ظهر مزارش را گلباران می کنیم

کانون نویسندگان ایران

۲۹/۴/۱٣۹۱

این بیانیه در برخوردی سطحی می تواند متنی حساب شده و کارساز تلقی شود.اما خوانش دوباره چند جمله آخرش ترساننده ست.انگار چند فقیه نشسته اند و فتوا داده اند که از شاملو، این امام معصوم! هر که انتقاد کند هنرفروشی فرصت طلب یا بی هنری فصلی ست

شاملو شاعر بزرگی ست در این شکی نیست، اگر نیما پدر شعر نو باشد او پدر شعر نوتر است. احمد، وزن این دیوار بلندِ شعر را از میان برداشته آزادیِ بزرگ را ارمغانِ متن کرده و اگر امروز کسی شعری می نویسد که طعمِ عروض ندارد وامدارِ اوست، اما این تنها درصد کوچکی از دستآوردی ست که شعر و شعور شاملو داشته، اگر شاعران اصیل امروز تابوشکنی می کنند، اگر هر نوی قبلی را از مد افتاده و کلاسیک می شمارند، همان راهی را ادامه می دهند که پیش تر شاملو می رفته، مگر می شود انتقادِ زیرساختی اش از فردوسی را فراموش کرد!؟

شاملو دانش سیاسیِ بالایی نداشت اما چون سیاست باز نبود و از حافظه ی تاریخی برخوردار بود، مواضع سیاسی اش از اغلب چپ های سنتی، این مذهبی های مدرن پیشروتر بود

بهار هفتاد و شش وقتی که توده ای ها زیرِ علمِ امام زمان خاتمی سینه می زدند ، شاملو خونِ دل می خورد و فریاد برمی آورد که معمّم جماعت مگر ممکن است انسان را و دموکراسی را رعایت کنند!؟

ما از شاملو یاد گرفته ایم که از شاملو انتقاد کنیم، و بخشی از شعرهایش را که برخی شعار کرده اند تنها شعار بنامیم. شاملو بیش و پیش از هر چیز شاعر است، پیامبر نیست که چون اصحاب محمد برای منتقدان بی هنر و فصلیِ شعرش غداره بسته اند

سالها پیش جوانی بیست و یک ساله به نقد رویکردهای شاملو در شعرهای معروفش پرداخت، مثلن در سخنرانی ش مدعی شد که شاملو در شعری که برای وارطان نوشته از استتیکی شیعی پیروی می کند و حسینی دوباره در صحرای کربلا می سازد، یا در برخی شعرها آیدا را جانشین مریم مقدس در آسمانها کرده و خلاصه اینکه این دسته از آثارش از رویکردی زمینی و زیستی برخوردار نیست، البته با این نظرگاه می شد برخورد کرد اما کسانی که می توانستند نویسنده همین بیانیه کانون نویسندگانِ حالا باشند، قریبِ یک دهه او را از کل نشریات روشنفکری حذف کردند

اینها ادبیاتی نیستید، نویسنده نیستید، چه می فهمند که اگر این انتقادها نبود شعر معاصر پارسی هنوزاهنوز شاملو نویسی می کرد. نمی دانند که بدون ردّ نظریات مسلطِ قبلی، هیچ ادبیاتِ تازه ای اتفاق نمی افتد. ادبیات مذهب نیست که دست نخورده و ابدی می خواهندش. در بیانیه بالا کافی ست اسم خمینی را جانشین نام شاملو کنیم، آنوقت هر متن شناسی به این نتیجه می رسد که آن را جمعی از فقهای مجلس خبرگان نوشته. بیانیه بالا به جای نکوهش سانسور حکومتی شاملو، خودزنی می کند. این بیانیه فاقد شعور نوشتاری ست چون نویسندگانش نویسنده نیستند، مثل سرانِ حکومت اسلامی که ایران را اشغال کرده اند، اینها نیز سیاست بازانی هستند فاقدِ درکِ سیاسی، که کانون نویسندگان را غصب کرده اند و از خانه ی ما به ما حمله می کنند. سالها پیش در یکی از جلسات کانون در مواجهه با بلاهت شان صندلی شکستم، حالا اگر آنجا بودم دیگر آن صندلیِ بیچاره را نمی شکستم، ای کاش ایران بودم

علی عبدالرضایی

2012-07-20

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1391ساعت 23:15  توسط فرزان رابعي  | 

مرگ سیلویا

(شعری برای سیلویا پلات)

آن سکستون
...
از کتاب آن ها مشغول مردن اند



آه سیلویا! سیلویا!
با یک جعبه‌ی مرده از
سنگ‌ها و قاشق‌ها
با دو بچه:
دو شهاب سرگردان
در اتاق نقلیِ بازی
با دهانی فرو رفته در ملافه
در تیرک سقف
و در دعای لال.
(سیلویا! سلویا!
کجا رفتی بعد از نامه‌ای
که از "دِوُن شیر" برایم نوشتی
درباره پرورش سیب زمینی
و نگهداری زنبور عسل)
چرا سر قولت نایستادی؟
چطور خوابیدی زیر این خاک؟
دزد!
چطور تنهایی خزیدی به سمت مرگی که من
این همه مدت مشتاقانه دنبال‌اش بودم.
مرگی که فکر می‌کردیم
دیگر از سن‌مان گذشته است.
مرگی که روی سینه‌های لاغرمان می‌بستیم
مرگی که هر وقت در بوستون
سه مارتینیِ سفید را قورت می‌دادیم
درباره‌اش حرف می‌زدیم.
مرگی که درباره‌ی روان‌کاوها و درمان‌ها
حرف می‌زد؛
مرگی که مثل عروس‌ها
با توطئه‌هایش حرف می‌زد؛
مرگی که به سلامتی‌اش
انگیزه ها و کارهای پنهانش می‌نوشیدیم.

(تاکسی سواریِ مرگ در بوستون
بله، دوباره مرگ
که با دوست پسرمان به سمت خانه می‌راند)
آه سیلویا!
دِرام نوازِ خواب‌آلودی
که قصه‌ای قدیمی را
به چشم‌هامان کوبید
یادت می‌آید؟
چقدر‌ دوست داشتیم مثل یک سادیست
یا یک پری نیویورکی
بیاید وکارش را تمام کند.
مثل دریچه‌ای در دیوار
یا آغُلی تاریک
به او نیاز داشتیم.
از همان وقت منتظرمان بود
زیر قلب‌هامان
گنجه‌هامان
و حالا می‌بینم که ما سال‌ها
از او نگهداری کردیم
تا خودکشی‌های قدیمی
تل انبار شود
و اخبار مرگت را
با مزه‌ی وحشتناک
مثل نمک می‌چشم.
( و من، من هم.
وَ حالا این تویی سیلویا!
که دوباره با مرگ همراه دوست پسرمان
به سمت خانه می‌رانی)
و من با دست‌های دراز شده
به آن نقطه‌ی سنگی می‌گویم:
مرگ‌ات چیزی نیست
جز یک علاقه‌ا‌ی قدیمی
خالی افتاده
از یکی از شعرهایت.

( آه دوست من!
وقتی حال ماه بد است
و شاه مرده
و ملکه مشاعرش را از دست داده
مست‌های میخانه باید آواز بخوانند)

تو هم بخوان!
دوشِسِ با نمک!
مادرکوچک موطلایی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 22:30  توسط فرزان رابعي  | 

حسین منزوی- شاعر تو را کسی نشناخت - از مجموعه ی از شوکران و شکر

شاعر! تو را زین خیل بی دردان، کسی نشناخت
تو مشکلی و هرگزت آسان، کسی نشناخت

کنج خرابت را بسی تسخر زدند اما
گنج تو را، ای خانه ی ویران کسی نشناخت

جسم تو را تشریح کردند از برای هم
امّا تو را ای روح سرگردان! کسی نشناخت

آری تو را، ای گریه ی پوشیده در خنده!
وآرامش آبستن طوفان! کسی نشناخت

زین عشق ورزان نسیم و گلشنت، نشگِفت
کای گردباد بی سر و سامان! کسی نشناخت

وز دوستداران بزرگ کفر و دینت نیز
ای خود تو هم یزدان و هم شیطان! کسی نشناخت

گفتند: این دون است و آن والا، تورا، امّا
ای لحظه ی دیدار جسم و جان! کسی نشناخت

با حکم مرگت روی سینه، سال های سال
آن جا، تو را در گوشه ی یُمگان، کسی نشناخت

فریاد نایت را و بانگ شکوه هایت را،
ای طالع و نام تو ناهمخوان! کسی نشناخت

بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور
با آن دریده سینه ی عرفان، کسی نشناخت

ای جوهر شعر تو، چون نام تو برّنده!
ذات تو را ای جوهر برّان! کسی نشناخت

روزی که می خواندی: مخور می، محتسب تیز است!
لحن نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت

وقتی که می کندند از تن پوستت را نیز
گویا تو را زآن پوستین پوشان، کسی نشناخت

چون می شدی مخنوق از آن مستان، تو را ای تو،
خاتون شعر و بانوی ایمان! کسی نشناخت


آن دم که گفتی: باز گرد ای عید! از زندان
خشم و خروشت را در آن زندان، کسی نشناخت

چون راز دل با غار می گفتی تورا، هم نیز،
ای شهریار شهر سنگستان، کسی نشناخت

حتّی تو را در پیش روی جوخه ی اعدام
جز صبحگاه خونی میدان، کسی نشناخت

هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت
امّا تو را، ای عاشق انسان! کسی نشناخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 21:43  توسط فرزان رابعي  | 


نگاهی به زندگی و آثار غلامحسین ساعدی

نیلوفر بیضایی

نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر مقیم آلمان
...
دوران خلاقیت هنری ساعدی پس از شکست جنبش ملی آغاز شد

زندگی و آثار غلامحسین ساعدی، حکایت خلاقیت، نبوغ و آفرینش هنری است در بستر یک جامعه استبدادزده. ساعدی متولد 24 دیماه سال 1314 در تبریز است. نوجوانی او مصادف بود با نهضت ملی شدن نفت و سپس کودتای بیست و هشت مرداد 32. دورانی که در آن همچون انقلاب 57 بسیاری از جوانان و نوجوانان ایرانی به سوی فعالیت سیاسی کشیده شدند و سرکشی نوجوانی با طغیان جنبش سراسری و اعتراضی همسو شد.

اما دوران خلاقیت هنری ساعدی پس از شکست جنبش ملی آغاز شد. در دورانی که جنبش سیاسی در نوعی رخوت به سر می برد، ساعدی جوان که تحصیلات خود را در رشته پزشکی آغاز کرده بود، اولین داستان ها و نمایشنامه هایش را با نام مستعار گوهر مراد نوشت. [1]

ساعدی در سال 1341 از تبریز به تهران رفت. این سفر سرآغاز آشنایی او با بخشی از روشنفکران و هنرمندان همدوره اش بود. او در همین دوران همراه با برادرش یک مطب شبانه روزی افتتاح کرد و همزمان به همکاری با نشریاتی چون کتاب هفته و آرش پرداخت.

در سال های بعد تک نگاری ایلخچی، خیاو یا مشکین شهر، هشت داستان پیوسته عزاداران بیل، نمایشنامه های چوب به دست های ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، داستان بلند مقتل، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، مجموعه داستان واهمه های بی نام و نشان، و نمایشنامه آی بی کلاه، آی باکلاه را منتشر کرد.

ساعدی در سال 1346 یکی از پایه گذاران اصلی کانون نویسندگان ایران بود.

او داستان ترس و لرز، تک نگاری قراداغ، رمان توپ، نمایشنامه پرواربندان، جانشین و فیلمنامه گاو را در سال های بین 1346 تا 1353 نوشت.

در سال 1353 با همکاری نویسندگان صاحب نام آن زمان، مجله الفبا را منتشر کرد. در همین سال در حین تهیه تک نگاری شهرک های نوبنیاد، توسط ساواک دستگیر و به زندان قزل قلعه و بعد اوین منتقل شد و یک سال در سلول انفرادی شکنجه شد.

پس از آزادی از زندان سه داستان گور و گهواره، فیلمنامه عافیتگاه و داستان کلاته نان را نوشت و در سال 1357 به دعوت انجمن قلم امریکا روانه این کشور شد که سخنرانی های متعددی در این کشور انجام داد. او در اوایل زمستان سال این سال به ایران بازگشت.

پس از انقلاب اسلامی و برقراری جمهوری اسلامی در ایران، ساعدی به تبعید ناخواسته ( و نه خودخواسته) تن داد و در اواخر سال 1360 راهی پاریس شد. خود او در این مورد می نویسد:

در عرض اين مدت يك بار خواب پاريس را نديده ام. تمام وقت خواب وطنم را می بينم. چند بار تصميم گرفته بودم از هر راهی شده برگردم به داخل كشور. حتی اگر به قيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده اند. همه چيز را نفی می كنم.

غلامحسین ساعدی

ابتدا با تهديدهای تلفنی شروع شده بود. در روزهای اول انقلاب ايران بيشتر از داستان نويسی و نمايشنامه نويسی كه كار اصلی من است، مجبور بودم كه برای سه روزنامه معتبر و عمده كشور هر روز مقاله بنويسم.

يك هفته نامه هم به نام آزادی مسئوليت عمده اش با من بود. در تك تك مقاله ها، من رو در رو با رژيم ايستاده بودم. پيش از قلع و قمع و نابود كردن روزنامه ها، بعد از نشر هر مقاله، تلفن های تهديدآميزی می شد تا آنجا كه مجبور شدم از خانه فرار كنم و مدت يك سال در يك اتاق زير شيروانی زندگی نيمه مخفی داشته باشم.

بيشتر اعضای اپوزيسيون كه در خطر بودند اغلب پيش من می آمدند. ماها ساكت ننشسته بوديم. نشريات مخفی داشتيم. و باز ماموران رژيم در به در دنبال من بودند. ابتدا پدر پيرم را احضار كردند و گفتند به نفع اوست كه خودش را معرفی كند، و به برادرم كه جراح است مدام تلفن می كردند و از من می پرسيدند. يكی از دوستان نزديك من را كه بيشتر عمرش را به خاطر مبارزه با رژيم شاه در زندان گذرانده بود دستگير و بعد اعدام كردند و يك شب به اتاق زير شيروانی من ريختند ولی زن همسايه قبلا من را خبر كرد و من از راه پشت بام فرار كردم. تمام شب را پشت دكورهای يك استوديوی فيلمسازی قايم شدم و صبح روز بعد چند نفری از دوستانم آمدند و موهای سرم را زدند و سبيلهايم را تراشيدند و با تغيیر قيافه و لباس به مخفیگاهی رفتم. مدتی با عده ای زندگی جمعی داشتم ولی مدام جا عوض می كردم. حدود ٦-٧ ماه مخفیگاه بودم و يكی از آنها خياطخانه زنانه متروكی بود كه چندين ماه در آنجا بودم. و هميشه در تاريك مطلق زندگی می كردم، چراغ روشن نمی كردم، پرده های همه كشيده شده بود.

همدم من چرخ های بزرگ خياطی و مانكن های گچی بود. اغلب در تاريكی می نوشتم. بيش از هزار صفحه داستان های كوتاه نوشتم. در اين ميان برادرم را دستگير كردند و مدام پدرم را تهديد می كردند كه جای مرا پيدا كنند و آخر سر دوستان ترتيب فرار مرا دادند و من با چشم گريان و خشم فراوان و هزاران كلك از راه كوهها و دره ها از مرز گذشتم و به پاكستان رسيدم و با اقدامات سازمان ملل و كمك چند حقوقدان فرانسوی ويزای فرانسه را گرفتم و به پاريس آمدم.

در مسیر نویسندگی، حرفه دیگر غلامحسین ساعدی یعنی روانپزشکی به کمکش می آمد

و الان نزديك به دو سال است كه در اين جا آواره ام و هر چند روز را در خانه يكی از دوستانم به سر می برم. احساس می كنم كه از ريشه كنده شده ام. هيچ چيز را واقعی نمی بينم. تمام ساختمان های پاريس را عين دكور تئاتر می بينم. خيال می كنم كه داخل كارت پستال زندگی می كنم. از دو چيز می ترسم: يكی از خوابيدن و ديگری از بيدار شدن. سعی می كنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديك صبح بخوابم و در فاصله چند ساعت خواب، مدام كابوسهای رنگی می بينم. مدام به فكر وطنم هستم. مواقع تنهايی، نام كوچه پس كوچه های شهرهای ايران را با صدای بلند تكرار می كنم كه فراموش نكرده باشم. حس مالكيت را به طور كامل از دست داده ام. نه جلوی مغازه ای می ايستم، نه خريد می كنم؛ پشت و رو شده ام.

در عرض اين مدت يك بار خواب پاريس را نديده ام. تمام وقت خواب وطنم را می بينم. چند بار تصميم گرفته بودم از هر راهی شده برگردم به داخل كشور. حتی اگر به قيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده اند. همه چيز را نفی می كنم. از روی لج حاضر نيستم زبان فرانسه ياد بگيرم و اين حالت را يك مكانيسم دفاعی می دانم. حالت آدمی كه بی قرار است و هر لحظه ممكن است به خانه اش برگردد. بودن در خارج بدترين شكنجه هاست. هيچ چيزش متعلق به من نيست و من هم متعلق به آنها نيستم. و اين چنين زندگی كردن برای من بدتر از سال هايی بود كه در سلول انفرادی زندان به سر می بردم...".[2]

ساعدی طی سال های 61 تا 64 در پاریس اقدام به انتشار مجله الفبا کرد و چند نمایشنامه و فیلمنامه و داستان نیز نوشت.

او اما زندگی در تبعید را تاب نیاورد و در روز دوم آذرماه 1364 در پاریس درگذشت . ساعدی در گورستان پرلاشز در نزدیکی صادق هدایت دفن شد.
آثار

ساعدی متعلق به نسلی از نویسندگان و نمایشنامه نویسان ایرانی است که در دهه چهل موفق شدند ادبیات و هنر ایران را به کلی دگرگون کنند و بر ادبیات و تئاتر ایران تاثیری بگذارند که آثارش تا به امروز نیز قابل مشاهده است. ترکیبی از تلاش های نو در زمینه نمایشنامه نویسی مدرن با موضوع ایرانی و همچنین تلاش هایی در زمینه رمان و داستان کوتاه و در دیگر زمینه های هنری با نگاهی به گره گاه های اجتماعی جامعه ایران. این نسل از تجربه شکست های تاریخی ایرانیان و پس از سال های سنگین سکوت (پس از کودتای 1332) سر برآورده بود. نسلی کنجکاو، خلاق، پیگیر و خودساخته. نسلی که هر چند سایه گرایش به چپ و نوعی هژمونی طلبی ایدئولوژیک در دوره هایی بر آن سنگینی می کرد، اما توانست تلاش ها و آثار در خور تعمقی در زمینه های گوناگون هنری در ارتباط با فرهنگ و روانشناسی جامعه ایرانی بر جای بگذارد.

در زمینه تئاتر برجسته ترین چهره ها در این دوره، کار جدی خود را در زمینه نمایشنامه نویسی آغاز کردند.

علاوه بر ساعدی، اکبر رادی، بهرام بیضایی، بیژن مفید، علی نصیریان نمونه های مهم این دورانند که از این میان سه تن یعنی غلامحسین ساعدی، اکبر رادی و بهرام بیضایی کار نمایشنامه نویسی را با جدیت دنبال کردند و آثار نمایشی بسیاری خلق کردند.

یکی از اولین تجربه های نمایشی ساعدی "ده لال بازی" (1341) است که شامل ده شرح موقعیت برای نمایش های کوتاه و بی کلام ( یا کم کلام) ده تا پانزده دقیقه ای می شود. هر چند لال بازی در آیین های نمایشی ایران وجود داشته است و از این نظر کار ساعدی نو به نظر نمی آید، اما نگاه ساعدی در این اثر نگاهی مدرن است. اگر لال بازی های قدیم ایران بیشتر شامل نمایش های خنده آور و دلقک بازی بوده است، در لال بازی های ساعدی با موقعیت هایی تلخ روبرو می شویم.

شاید بتوان "لال بازی های" ساعدی را به عنوان تجربه ای در نزدیک شدن به هنر ناب نمایش، سرآغازی برای برخی تلاش ها در تئاتر تجربی امروز ایران ( مثل کارهای آتیلا پسیانی و محمد چرمشیر) دانست.

ساعدی متعلق به نسلی از نویسندگان و نمایشنامه نویسان ایرانی است که در دهه چهل موفق شدند ادبیات و هنر ایران را به کلی دگرگون کنند

آثار نمایشی ساعدی در دهه های چهل و پنجاه به دلیل موضوعات اجتماعی و سیاسی و همچنین به دلیل ساده نویسی او، این بخت را یافتند که به طور مکرر توسط گروه های تئاتری آماتور و حرفه ای به روی صحنه بروند. نمایشنامه های ساعدی علاوه بر سادگی كم پرسوناژ، ملموس و فاقد مخارج بودند و این نگاه مینی مالیستی به پرداخت صحنه ای دستمايه ای برای كل جامعه تئاتر ايران شد. نمايشنامه های ساعدی آيينه جامعه ايرانی در آخرین دهه حکومت پهلوی نیز بودند. برای مثال در آی با كلاه، آی بی كلاه ساعدی هراسهای جامعه را در آن دوران به خوبی به تصوير كشيده است.

آثار نوشتاری ساعدی را می توان به دو دسته تقسیم کرد. یکی داستان ها و نمایشنامه های نمادین یا رمز گونه ( مثل شب‌نشینی باشکوه، آی باکلاه آی بی‌کلاه، دیکته، زاویه، پرواربندان ...) و دسته دیگر داستان ها و نمایشنامه های رئالیستی (واقع گرایانه ) که ساعدی در آنها تنها به "به تصویر کشیدن برشی از زندگی شخصیت ها"یش اکتفا نمی کند. در داستان های او مرتب اتفاقی رخ می دهد. بر بستر این اتفاق است که زندگی شخصیت ها دستخوش تغییراتی می شود. این تغییرات اما اکثرا مثبت نیست و تلاش شخصیت ها برای ساختن زندگی بهتر را به عکس خود بدل می سازد. (عزاداران بیل، واهمه‌های بی‌نام‌ونشان، آرامش در حضور دیگران، بهترین بابای دنیا، چوب به‌دست‌های ورزیل... )

ساعدی در بسیاری از آثارش به استفاده از تکنیک تمثیل سازی در افسانه های کهن ایرانی و نوعی از اشاره و رمز ما را متوجه عمق فاجعه ای می کند که در ورای یک اتفاق به ظاهر معمولی در شرف رخ دادن است. فقر و جهل مادی و معنوی و فضای وهن آلود و ترسناکی که در زندگی انسان به وجود می آورند، بخش مهمی از توجه ساعدی را در امر نویسندگی به خود مشغول کرده است.

ساعدی دیالوگ نویس چیره دستی بود و به گفته خودش نیز اصولا دیالوگ نویسی را دوست داشت. نبوغ او در توانایی اش در پروراندن یک موضوع به ظاهر پیش پا افتاده بود. او از قدرت تخیل کم نظیری برخوردار بود که هم در برخی از آثار نمایشی اش و هم در آثار ادبی اش برجسته می شود.

در این مسیر، حرفه دیگر او یعنی روانپزشکی به کمکش می آمد. او نمایشنامه نویسی بود که با مردم از طریق حرفه روانپزشکی نیز در ارتباط بود و جامعه و مردم اطرافش را خوب می شناخت و داستان ها، هراس ها و پیچیدگی های روابط آنها را می توانست در آثارش به خوبی بازتاب دهد. از این نظر ساعدی را می توان با چخوف مقایسه کرد.

هر دو علاوه بر نویسندگی و نمایشنامه نویسی، پزشک نیز بودند، هر دو از تجربه های خود با بیمارانشان و تواناییشان در شناخت روانشناسانه شخصیت ها در آثار ادبی و نمایشی شان بهره برده اند، هر دو بی عملی و پذیرش ناهنجاری های اجتماعی و تسلیم شدن به سرنوشت را به چالش کشیده اند.

تفاوت این دو شاید در آنجا باشد که بر خلاف چخوف که نگاه ابژکتیو و نظاره گر خود را به وقایع و شخصیت هایش از هر قشر اجتماعی حفظ می کند، ساعدی در جاهایی نمی تواند فاصله عاطفی خود را با کاراکترهایش حفظ کند؛ علی رغم اینکه برخی برونگرایی ساعدی در آثارش را نشانه ای مثبت و در خدمت نگاه ابژکتیو به وقایع اجتماعی ارزیابی می کنند.

اما به نظر من همین غفلت ساعدی از درونگرایی و درگیر شدنش با پیچیدگیها در آثارش، همین درگیر نشدنش با خود و همین توده گرایی افراطی اش به نوعی مانع بسط نگاهش از فراز زمانه خود شده است.

نگاه ساعدی به زندگی شهری و طبقه متوسط در اکثر آثارش نگاهی منفی و گاه تحقیر آمیز است و در برابر، نسبت به زندگی روستایی نگاه ستایش آمیز در بسیاری از آثارش دیده می شود. چه کس می توانست حدس بزند که ساعدی که خود متعلق به طبقه متوسط شهری ایران است، زمانی تبدیل به یکی از قربانیان همین ذهنیت روستازده و مستضعف پروری بشود که در پس از انقلاب شاهدش بودیم.

از این منظر بر این باورم که همیشه نمی توان مسائل پیچیده را به زبان ساده بیان کرد بدون اینکه از میزان این پیچیدگی ها کاست و به فرمول خیر و شر رسید. متاسفانه ساعدی با تمام نبوغ و تواناییهایش در بسیاری از آثارش به همین فرمول تن می دهد.

و در این زمینه ساعدی تنها نیست و شاید بتوان گفت در میان نویسندگان دهه چهل، نگاه همان اکثریت متمایل به چپ را بازتاب می دهد.

از این منظر بر این باورم که همیشه نمی توان مسائل پیچیده را به زبان ساده بیان کرد بدون اینکه از میزان این پیچیدگی ها کاست و به فرمول خیر و شر رسید. متاسفانه ساعدی با تمام نبوغ و تواناییهایش در بسیاری از آثارش به همین فرمول تن می دهد.

نکته دیگر نقش زن یا به عبارتی بی نقشی زن در آثار ساعدی است. ساعدی آثار بسیاری دارد که زنان در آنها اصولا نقشی ندارند یا نقش جانبی دارند. در آثاری که زنان در آنها حضور دارند، این حضور در سایه خصلت های پستی که ساعدی برای آنها در نظر می گیرد، بی اهمیت و منفی جلوه می کند. خود ساعدی در مصاحبه ای در مورد کم رنگ بودن نقش زن در آثارش و اینکه آیا تعمدی در کار بوده یا نه، می گوید:

" نه تعمدی در كار نبوده است. وقتی راجع به زن فكر می‌كنند، بخصوص ایرانی‌ها در فضای خاصی زندگی كرده‌اند، بيشتر به زن به عنوان يك ماده نگاه می‌كنند. شخصيت گدا يك زن است. يك پيرزن. پس زن حضور دارد. در «آرامش در حضور ديگران» دو تا زن جوان هستند. به هر حال، در كار من در ‌این مورد تعمدی در كار نيست. بستگی دارد به‌این كه در اثری كه می‌نويسيد ضرورت وجود زن هست يا نه."[3]

در «آرامش در حضور دیگران» که خود ساعدی از آن نام می برد، شخصیت های زن یا "بی بند و بارند" یا کارهایی انجام می دهند که با منطق داستانگویی خود او ناهمخوان است و غیر قابل توضیح.

در این اثر ساعدی نگاه منفی به غرب و فرهنگ غربی که تداوم همان نگاه به غرب به عنوان استعمارگر و به انحراف کشاننده است، در وجوهی در همین شخصیت های زن دیده می شود که ذهنیات و احساس و خطوط شخصیتی آنها تا پایان برایمان ناروشن می ماند.

ساعدی ، این نویسنده اجتماعی ما در بسیاری از آثارش طبق گفته خودش "ضرورتی" در وجود زن نمی بیند. آیا این زن در اجتماع حضور ندارد؟

با این همه و به خاطر آثار قابل تعمقی که خلق کرده است، رد پای غلامحسین ساعدی به عنوان یکی از مهمترین نوآوران نمایشنامه نویسی مدرن و یکی از نویسندگان برجسته ایران همواره بر قله ادبیات و هنر ایران باقی خواهد ماند.

[1] داستان مرغ انجیر و نمایشنامه پیگمالیون در سال 1334، نمایشنامه لیلاج ها (در مجله سخن) و داستان

خانه های شهرری در سال 1336 و سپس نمایشنامه های سایه های شبانه ، کاربافک ها در سنگر و سفر مرد خسته در سال 1340.

[2] الفبا، شماره ی 7 پاییز 1365، پاریس

[3] نقد و تحليل و گزيده داستان‌هاي غلامحسين ساعدي- نشر روزگار 1381 – چاپ سوم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 23:7  توسط فرزان رابعي  | 

هلا ... دوباره می شود آری - سروده مینا اسدی

به جا ی کشت،کشاورز را درو کردند
به جا ی نا ن
به تساوی گلوله قسمت شد
... توان کا ر گران را
دو بار ه ظلم خرید
د و باره زاغه نشینا ن
به زاغه بر گشتند
دو باره طاهره ها
از گرسنگی مردند
دو باره راضیه بر فقر خویش
راضی شد
شب، از عدا لت خود قصه ها ی کاذ ب ساخت
د و باره بر سر این خا ک
دیو وحشت ومرگ
نشست وگفت
که خرزهره بهترازیا س است
سموم زرد خزان زد به جنگل انبوه
دوباره بر نفس عاشقا ن آ زادی
نفیر دیو وزید و چراغ ها را کشت
دوباره
ساد ه ترین حرف
تیر با را ن شد
دو باره
هر چه زمین بود گو ر یاران شد
دو با ره
هر چه که رشتیم
پنبه شد در باد
هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر میهن
هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر تبعید
د و با ره می شو د، آ ری
به با غ گل رویا ند
د و با ره می شو د، آر ی
به دشت سبزه نشاند
د و با ره می شود از خا نه ها ی شا د گذ شت
د و با ره می شود ا ز کو د کا ن
ترا نه شنید
د و با ره می شود ا ز عشق گفت و ز یبا شد
د و با ره می شود،آ ری
اگر به پیوند یم
به د ید گا ن پر از انتظا ر شب زد گا ن
د و با ره می شو د، آ ر ی
اگرشکسته شود
شب سکوت و
شب ترس ویأ س ما
یارا ن
هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر تبعید
هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر ایرا ن
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 3:6  توسط فرزان رابعي  | 


 
 
 
 
 
 

صدای دویدن ما بر خاک است

ما وقت نوشیدن آب هم نداریم
 
 خون می خوریم و رفع عطش می کنیم

و بسوی شما میائیم
 
 

آنجا که به خواب رفته اید

با مشت گره شده بر قلبتنان ...

در سر / سینه / هوا / خون / همه جا پیدائید
و مثل نقطه وهمی هر لحظه عوض می شوید...

این بام / بام بمی / که روی خاک شما می پیچد
 
سمضربه ی اسبهاییست که زمین لرزه ی در راه را
 
 شنیدند

هم از اینروی شمعهایتان

مثل مشعل آزادی بر سنگ کوچکتان بیتاب است
 
 
 
 
 
" شمس لنگرودی "
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:8  توسط فرزان رابعي  |